۴۰ نوشته احساسی و زیبا درباره پاییز و برگهای پاییزی
به قلم شاعران بزرگی همچون مهدی اخوان ثالث، پاییز پادشاه فصلهاست. برگهای زرد و نارنجی، نماد این فصل هستند؛ برگهایی که با رقص خود در باد، فضایی عاشقانه و شاعرانه به شهر میبخشند. بسیاری از نویسندگان و شاعران نیز از این برگها الهام گرفتهاند و آثاری ماندگار خلق کردهاند. در این بخش، مجموعهای از بهترین شعرها و متنهای زیبا درباره برگهای پاییزی را برای شما آماده کردهایم.
شعر و جملات زیبای برگ پاییزی
اندوه پاییز، چقدر شبیه برگهای زرد تنت بود، در میان جشن برباد رفتن برگها، برگهای تنت، فروپاشی پاییز را سد میزند، در هیاهوی رقص نگاههای ترکخورده و سمفونی دلخراش سقوط برگها…!
برگها میریزند، مثال ریزش گلبرگها روی سر عروس زیبای بهاری.
پاییز میرسد از راه، خوشحال و شادمان، چون که میداند عشاق دلباخته، دستانشان به هم، روی برگهای خشک رنگارنگ، سرود عشق میخوانند.
میان همهمه برگهای خشک پاییزی، فقط ما ماندهایم که هنوز از بهار لبریزیم.
برای من که دلم چون غروب پاییز است، صدای گرم تو از دور هم دلانگیز است.
دلم بودنت را میخواهد، پاییز هم آمد، اما تو… دلم به اندازه تمام برگهای افتاده خیابانها، تو را میخواهد.
جملات کوتاه و عمیق درباره برگهای پاییزی
برگ از درخت خسته میشود، وگرنه پاییز بهانه است!
شاخه تا آمد به برگش خو کند، پاییز شد…
چه منظره زیبایی است، بوسهباران شدن زمین با برگهای زرد پاییزی.
همانند برگهای پاییز، رها شو و خود را به باد زمانه بسپار…
نمیدانم باد در گوش برگ چه گفت که دل از شاخه برید…
تنهایی، نام دیگر پاییز است؛ هر چه عمیقتر، برگریزان خاطرههایت بیشتر…
افتادن، پاداش خوشرقصی برگ در مقابل باد.
متنهای ادبی و الهامبخش
از کتاب «چهل نامه کوتاه به همسرم» اثر نادر ابراهیمی:
“زندگی بدون روزهای بد نمیشود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما روزهای بد، همچون برگهای پاییزی، باور کن که شتابان فرو میریزند و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان میشکنند! و درخت استوار و مقاوم بر جای میماند… برگهای پاییزی بیشک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند.”
نرگس صرافیان
این روزهای پایانی شهریور، دلهره عجیبی دارد! دلهرهای از جنس حال و هوای ناب کودکی، با عطر دلبرانه کتابهای نو و طعم گس خرمالو… هنوز هم که هنوز است، پاییز دلنشینتر از تمام فصلهاست. قدم زدن در خیابانهای نارنجی و خشخش جانانه برگها، تسکین خوبی است.
شعر بلند: به رهی دیدم برگ خزان اثر بیژن ترقی
به رهی دیدم برگ خزان
پژمرده ز بیداد زمان
کز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود
ای برگ ستمدیده پاییزی
آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی
روزی تو همآغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق شیدا، دلداده رسوا
گویمت چرا فسردهام…
در گل نه صفایی
باشد نه وفایی
جز ستم زِ وی نبردهام…