عکس پروفایل آنابل ترسناک نبود تنها بود

در عکس پروفایل آنابل ترسناک نبود تنها بود شما همراهان همیشگی سایت عکس نوشته می توانید سری جدید از عکس پروفایل های آنابل  و عکس آنابل را با کیفیت عالی مشاهده و دانلود کنید.

عکس پروفایل آنابل ترسناک نبود تنها بود

عکس پروفایل آنابل ترسناک نبود تنها بود

عکس آنابل عروسک شیطانی مرموز برای استفاده در شبکه های اجتماعی و پروفایل

قطره ام کاش دمی روی به دریا می کرد
پولکِ نقره ای از دور تماشامی کرد
بی صفا بر لبِ دریا و لبِ ساحل نیست
نظری قطره برآن منظرِ زیبا می کرد
دلِ دریا چقدر راز و معمّا آنابل دارد
قطره اش کاش کمی حلِّ معمّا می کرد
در هوا غالبِ آشفته پدیده باد است
قطره را باد، دل آزرده سراپا می کرد
دیدنی بود رخِ قطره به برگِ گلِ سرخ
کاش با تابش خورشید کمی تا می کرد
هرکسی مرتبه ای دارد و جایی “بیکی”
کاش خود را به دلِ دلبرِ خود جا می کرد
چه باک اگر که دلم بیقراروطوفانیست
که اولین قدمِ راهِ عشق ویرانیست

پریده ام که به اوج خیالِ تو برسم
صعود تا تو جزایش کمال انسانیست
درخت تا به بلندای آسمان برسد
نیازِ ریشه ی جانش هوای بارانیست
به رسم دلبری اما گلایه ها مانده
که دلخوشی به همین عشوه های پنهانیست
کجای دل بگذارم غمِ نبودت را
تمامِ خلوت من از عکس آنابل مملو از پریشانیست
نشسته بر تن فرسوده ی زمان این عشق
اگر چه در نظر تو لباس ارزانیست
نگو که مقصد دل با اجل هم آغوشیست
نمیرد آنکه دلش پای عشق قربانیست

پریده از چهره ام
رنگ مهربانی
پریده از سراپای سکوت
زبان ناهنجار رقص برگ شعرهایم
من که بیشتر
دست در دست هر فصل
از پادشاهی پاییز
تنها شکل شاپرکی شده ام که
رگ له شدن هایش را
تماشا کند وُ
گردن نگیرد آن همه جفای ظالمانه را !
برگ برگ
خاطره می بارد پاییز
میان کوچه های بی عبور
و در تار و پود خیالم عکس پروفایل ترسناک

واژه ها طعم دلتنگی را می چشند
شعرم هم آغوش پاییز
با تن پوش نارنجی
قصه ی
کوچ پرستوها را
می سراید

دلتنگ روزهای جا مانده در تقویم سبزِ هفت، هشت سالگی ام.
خانه ای قدیمی،
آشپزخانه ی ساده، اتاقی کوچک
و یک کرسی
با ملافه ی گل گلی و چهل تیکه،
که در گوشه ی ذهنم جا خوش کرده.
روی کرسی هم
رادیو
قوطی فلزی توتون
و چوب سیگار پدر بزرگی گه گوشهایش به سختی می شنید
و اغلب
کلام را لب خوانی می کرد.
و مادر بزرگی که
تمام هستی اش را
در مهربانی نگاهش به من می بخشید.
دلتنگ دستپخت بی مثال
بوی ریحان و آبگوشت و دوغ و سنگک های برش خورده و احساس رویایی زیبایی که در ذهن کودکانه ام بی انتها بود…
حیاط سرسبزی که لهجه ی رویش داشت
سماور همیشه روشنی که سمفونی قلقلِ ریز و گوش نوازش ، آرامش می پاشید بر محیط دوست داشتنی حریم خانه….

حالا سالهاست
پدر بزرگ و مادر بزرگ به قابی بدل شدند و سکوت ممتدشان آزارم می دهد.

و من چشم براه صدایی آرام بخش و مهربان
هی دل بیقرارم را زیر و رو می کنم.

سفره های رنگی تر
مبلمان و پرده های رنگی
تلوزیون های چند اینچی …
اما
اما
همه در بیداد دلتنگی دست و پا می زنیم
نه؟؟؟

عکس آنابل

نظرات شما پس از بررسی و تایید مدیر نمایش داده می شود.