عکس نوشته طلب مرگ داغون کننده

در عکس نوشته طلب مرگ داغون کننده می توانید سری جدید از عکس نوشته های با موضوع مرگ و طلب مرگ را با متن های داغون کننده و تیکه دار مشاهده کنید.

عکس نوشته طلب مرگ داغون کننده

عکس نوشته طلب مرگ داغون کننده

عکس نوشته های تیکه دار و داغون کننده طلب مرگ و خستگی از زندگی

 

می آید آن زمان که تمنا کند مرا
یا لابلای خاطره ؛ پیدا کند مرا

من را بخواندازلب یک تخته سنگ سرد
درواژه های حک شده معنا کند مرا

آغوش خاطره در یک ورق شدم
تا مثل نامه دربغلش تا کند مرا

مانند موج : پس از بوسه ای نجیب
دریک غروب ؛راهی دریا کند مرا

من مانده ام میان غزل های سربه مهر
یادی مگر به لطف غزل ها کند مرا

امشب به ظلمت این ماجرا گذشت
تا روشن از طلیعه ی فردا کند مرا…………

عکس نوشته مرگ فرشته ای زیر خاک آرمیده

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت

عکس نوشته مرگ مثل تن خسته

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟

عکس نوشته مرگ بین مرگ و زندگی جایست که من

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما …
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت

عکس نوشته مرگ بازیگر دیوانه

در محفل شعر آمدم و رفتم و … گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت …!!!

عکس نوشته مرگ ای فلک با بخت خواب آلود من

ماه را در قابِ طرحی بی بدَل آورده ای
دورِ این سیارۀ خاکی زحل آورده ای

ظاهرا شب در کمین شعرها بودی که صبح
روی لبها انفجاری از عسل آورده ای

عکس نوشته مرگ ای فلک گر نمیزادی کرا اجاقت کور بود

ساوه را از انتهای هر اناری خط زدی
لعل سرخت را به جایش در مَثل آورده ای

ساحل آرام گیلانی که با چشمان مست
رودبار سینه را روی گسل آورده ای

عکس نوشته مرگ الهی ای فلک چرخت نگردد

باورش سخت است اما در کنار کوهِ نور
در فتوحات خودت تاجِ محل آورده ای

پای دریای نگاهت اینکه تشنه می بری…
بر لبِ خشکیده آیا راه حل آورده ای؟

عکس نوشته مرگ امشب تولدمه

بی اجازه می شود دل را به دریا زد ولی
کاش می دیدم «بفرما» لااقل آورده ای

حتم دارم سِحر و جادو می کنی که شاعرِ…
ناامید از شعر را پای غزل آورده ای

عکس نوشته مرگ سکوت آدمیزاد

برده ایمان را نگاه فتنه بار کافرش
بانگاه زیرچشم لحظه های آخرش

می پرد مستی و می ماند خماری بعداو
خاطری تنها از آن میخانه ی سکرآورش

عکس نوشته مرگ ای تو آرام دلم

باغزل سر می کنم هربار وقتی می رود
با همان ته مانده از می درخیال ساغرش

سرفرودند آهوان و درحسد طاووس ها
از تماشای خرامان رفتن رقص آورش

عکس نوشته مرگ خسته ام

هم کمال الملک و هم بهزاد حیران مانده اند
از شکوه و جلوه ی سیمای بس خوش منظرش

یک طرف داوینچی و یک سوی دیگر میکل آ‌نژ
بهت دستان خدا تا می تراشد پیکرش

عکس نوشته مرگ آمبولانس

ای دل ساده نبند این گونه دل بر ماه دور
مثل افیون است و احساس غم زجر آورش

این غزل ازیک نگاهش بود و دیوان می شود
دفترشعرم به لطف یک نگاه دیگرش…………..

عکس نوشته مرگ مادرم برای تو می نویسم

سیل آمد صد گلستان آرزو را آب برد
سیستان را بی مهابا آه یکجا آب برد

ناگهان خواب از سر گلپونه ها یک دم پرید
سد شکست و باغ را تا ناکجاها آب برد

عکس نوشته مرگ شده دلتنگ شوی

چکمه های کودکی را رویِ دست ِ بی کسی
غرق ِ ماتم در کنار ِ نعش ِ رویا آب برد

تور های حجله ی تازه عروس ِ قصه را
باد کَند و داد دست مرگ شیدا آب برد

عکس نوشته مرگ خستم از زندگی همین

رنگ غم پاشیده شد بر سقف ِ دنیای کبود
ماه را هم پیش ِ چشم ِ شور ِ دریا آب برد

“باز باران بی ترانه” آسمان آتش گرفت
آبروی آب را اینبار امّا آب برد

عکس نوشته مرگ بعضی شبا

مردی و ترس برت داشته عاشق بشوی؟!
باید انگشت نما بین خلایق بشوی!

دستت آشفته ی موهام شود می فهمی
وسط موج چه سخت است که قایق بشوی!

عکس نوشته مرگ دلم کمی مرگ مرگ میخواهد

برو ای حسرت عشقی که دلم خواست نشد
مانده ای جلوه کنی آینه ی دق بشوی؟!

تا سیاه است دلت سهم تو پرپر شدن است
خواستی در دل این کوه شقایق بشوی

عکس نوشته مرگ من از روییدن خار

صبر کن قهقهه ی هرزه ی بی دردی ها
می رسد نوبت آن روز که هق هق بشوی!

سادگی های من از سادگی ات گرگی ساخت
می روم بلکه تو هم آدم سابق بشوی

طوری انباشته ام خاطره ها را در تو
بعد من سخت محال است که عاشق بشوی!

عکس نوشته مرگ اگر چیزی درست نشد

سیل ،آمد شاخه ی نیلوفرم را آب برد
بی هوا آمد رفیق و یاورم را آب برد

سیل ویرانگر رسید ودر میان بغض و اشک
ماه من تنها عزیز و دلبرم را آب برد

اه از دست تو ای تقدیر شوم بد سرشت
آخرین شعر قشنگ دفترم را آب برد

عکس نوشته مرگ دیگه دلخوشی ندارم

من از شب، آسمان، از نور، از پرواز می ترسم
از این جا رفتن، از تردید، از آغاز می ترسم

من از روز تولد در قفس خوابیده ام، حالا
از آزادی، سفر، دروازه های باز می ترسم

به دور شعر و موسیقی کشیدند آنقدر خط که
من از شعر و صدا، از ریتم، از آواز می ترسم

مرا ترسانده اند آنقدر از آغوش محکم که
کماکان از محبت، جرات ابراز می ترسم

از اینکه عاشقت هستم ولی دور از تو می میرم
از آرامش به شرط مرگ، از این راز می ترسم

برایت بعد از این اما خصوصی شعر می خوانم
چرا که از تغزل در فضای باز می ترسم!

نظرات شما پس از بررسی و تایید مدیر نمایش داده می شود.